معجزه ی صدا

هر گونه کپی و استفاده تصویری، نمایشی و موسیقیایی از آثار و تصاویر موجود در این وبلاگ بدون اجازه کتبی ازمدیریت وبلاگ ممنوع است

مهدی عندلیبی در فراق زنده یاد ناصر عزیز!
نویسنده : یکی از دوستداران ناصریا - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱
 

خاطراتی غم انگیز از دل تنگ و پردرد مهدی عندلیبی در فراق یار دیرینه اش ناصر عبداللهی !

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

دوستان عزیز  دیروز یه سر رفتم استودیو پارت جایی که آلبوم جدید ناصر عزیز توسط مهدی عندلیبی آهنگساز معروف و یار دیرینه مرحوم عبداللهی در حال اتمام است .

با استاد عندلیبی مشغول مصاحبه شدم و از اینکه چگونه پس از گذشت چند سال از مرگ آن هنرمند یک دفعه خبری تکان دهنده و عجیب را می شنویم که آلبومی با نام " رخصت " از ایشان قرار است بزودی روانه بازار شود جویا شدم .

از ایشان خواستم تا از " رخصت " برایمان بگوید و تعریف کند که داستان چیست .

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

سوال اول - استاد خسته نباشید ، از رخصت بگویید ، شنیده ایم که کار روبه اتمام است ، صحت دارد ؟

پاسخ استاد - مرسی از شما . بگذارید قبل از هرچیز بگم که ناصر منحصر به فرد بود هم خودش و هم صدایش ! ناصر بزرگ مرد تحولات هنر ایران بود که در اجرای کارهایش بسیار قوی و استادانه عمل می کرد ، او مردی بود که سبک جدید را به خوبی اجرا می کرد و الحق حتی در هنگام اتود کار با یک بار خواندن من ایشون بدون اشتباه و با احساس بسیار ملموس این کارها را به زیبایی اجرا می کرد .  الان از یک طرف خوشحالم که دارم قولی را که به او داده بودم و کاری را که او ازمن خواسته بود دارم به اتمام می رسونم و دینم را به عزیزترین دوستم از دوران کودکی تا به ابد  دارم ادا می کنم اما از طرف دیگر در وضعیت روحی خوبی قرار ندارم  ، از وقتی ناصر رفته اصلاً حال خوبی نداشته ام و این روزها  هم در شرایط روحی بدتری به سر می برم چون حس می کنم الان هنوز ناصر هست اما وقتی کار تموم بشه می ترسم که ناصر دیگه واسه همیشه از کنارم بره .

سوال دوم - شنیدم سر مزار ناصر نرفته اید ، چرا؟

 پیش از فوت ناصر من در بندر با صنعتگر کنسرت داشتم . بزارید ماجرا را از قبل ترش براتون بگم .  دو سال قبل از رفتن من به بندر قرار بود کار را در استودیو صدا  انجام بدیم اما چون ناصر حس خوبی نسبت به بعضی از آدمهای آنجا نداشت به هم ریخته بود و از من خواست که کار رو متوقف کنم تا بگه کجا کار رو ضبط کنیم . من هم دلخور شدم و بین من و ناصری که از کودکی و نوجوانی با هم دوست بودیم اختلاف پیدا شد . 

 

اون ماجرا باعث شد من و ناصر یکی دو سالی نسبت به هم دلخور باشیم و من به بندر رفتم . تا یک شبی که  کنسرتی  با صنعت گر در بندر  داشتیم  ، صنعتگر به من گفت که ناصر اومده بندر و الان پشت سالن منتظرته و کارت داره . سراسیمه رفتم که ببینم این خبر حقیقت داره ؟  وقتی دیدمش دیگه اون ناصر تهران نبود . خیلی افتاده شده بود . موهای سر و صورتش رو که دیدم سفید شده  بغض کردم و تمام خاطراتمون از کودکی و بعد کارهامون تو تهران در شهرک غرب ، کاشانک ، نیاورون و ...  که همیشه باهم بودیم زنده شد.        

همه دوستان می دونن که من و ناصر به طور خاصی همدیگه رو دوست داشتیم ، حتی روز تولدمونم هم یکی بود و هردتامون 10 دی به این دنیا اومده بودیم . 

ناصر منو بغل کرد و از دل تنگی بغض به دوتامون مجال نداد و چند دقیقه ای را همونطور در بغل هم گریه کردیم . بعد ناصر کنار گوشم با گریه گفت : " مهدی برگرد تهران و آلبوم رو ببند ، رخصت رو خدا میده  نه ما که بنده خداییم ." این شد که همون موقع تصمیم گرفتم و بهش قول دادم که برگردم تهران و "رخصت رو"جمع و جورش کنم ، ولی اون انگار فهمیده بود که خدا رخصت رفتن رو بهش داده . 

دو روز بعد قرار استودیو داشتیم که به تلفن ناصر زنگ زدم . صدای خودش نبود . کس دیگری تلفنش را جواب داد و گفت ناصر توی کما رفته .  نمی تونستم و نخواستم بپذیرم ، سر جام خشک شدم و از خبری که شنیده بودم گیج بودم .

استودیو رو کنسل کردم و به بوشهر نزد مادرم رفتم . از خونه نمی تونستم بیرون برم و همش به خودم می گفتم خوب میشه . بعد بیمارستان رفتم  تا ببینمش . اونجا گفتن ملاقات ناصر ممنوعه اما بعد اجازه دادن 10 دقیقه برم پیشش .

دکتر گفت باهاش حرف بزنی می فهمه . کنارش نشستم . آروم دستش رو گرفتم  و برای اینکه از اطاق بیرونم نکنن بی صدا گریه می کردم . درگوشش گفتم اینجوری گفتی برو کار رو جمع کن !   بعد شعر یکی از کارهای یه آلبوم رو که حرف دلم بود در گوش ناصر  که به خواهش من اون کار رو خونده بود  با اشک زمزمه کردم :         " تو برام پنجره هستی میون این همه دیوار " 

باور نمی کنید  با اینکه چشمهاش بسته بود اما با من اشک ریخت و دکتری هم که آنجا بود وقتی اشکهای ناصر را دید ، از رابطه عاطفی که بین من و ناصر در آن لحظات برقرار شده بود سخت متأثر شده بود .

این بود که بهش گفتم تا خوب نشی و آلبوم رو دستت ندم آروم نمی شم .  اما دو روز بعد  پیامکی از رضا برام اومد . نوشته بود که سلطان موسیقی پاپ ایران درگذشت .  پشت فرمان بودم و داشتم در اتوبان رانندگی می کردم  . وقتی این پیغام رو خوندم سرم گیج رفت . بی اختیار از ماشین پیاده شدم و تو اتوبان بلند و با فریاد گریه می کردم  و آسمان تهران رو نگاه می کردم که یه روز زیر همین آسمان و در همین اتوبان با هم می رفتیم و می اومدیم اما حالا تنهام گذاشته . و صدایش که می گفت رخصت را خدا داده تا امروز در فراقش هستم و تنها مانده ام .  به خاطر او دارم این کار رو همونطور که خواسته بود تمام می کنم بعد می برمش بندر تا ناصر رو ببینم و بهش تحویل بدم .

البته می ترسم هنوز به مقبره اش نرسیدم توان رفتن رو نداشته باشم اما میخوام بهش بگم که ناصر جان  رخصت رو برات آوردم و تو هنوز سلطانی و سلطان موزیک ایران خواهی ماند .  آخ ناصر ببین که تموم وجودم رو  روی  " رخصتی "  که دوست داشتی گذاشتم  و نمی دونی بی تو چی به من گذشت تا تمومش کردم .

   


 
comment نظرات ()